خرید بک لینک

از یه جایی باید تصمیم بگیری برای خودت برای اون چیزی که توی سرته برای اون چیزی که بهش فکر میکنی.

باید تصمیم گرفت. سخته ولی باید تصمیم گرفت ..

نمیدونم چه قدر طول میکشه این تصمیم گیری ولی مجبورم به انتخاب ....

+ تاريخ سه شنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۶ ساعت 16:36 نويسنده سمانه |

برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 19:16

نمیتوانم ببخشمت درست مثل اینکه نمیتوانم دوستت نداشته باشم ....

+ تاريخ یکشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۶ ساعت 16:16 نويسنده سمانه |

برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 19:00

چه فرق میکند یک روزی از روزهای بهار که توت ها روی درخت ها میرقصند و آواز میخوانند وقت رفتن باشد یا یکی از روزهای تابستان که انجیرها برایت دست تکان میدهند یا در پاییز که برگ ها در خیابان دست به دست هم میرقصند وقت رفتن باشد یا یکی از روزهای زمستان که سردیش با ها کردن دهانت گرم میشود وقت رفتن باشد اص

برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 3:00

این روزها میگذرد درست مثل همه روزهایی که گذشته . درست مثل همه ی روزهایی که با خوشحالی که با ناراحتی که با غم که با .... گذشته دیگر و به قول قدیمی ها گذشته هیچ وقت برنمیگردد این روزها هم دارد میگذرد. نمیدانم از کجای اتفاق شروع شد و بعد از کجا میخواهد تمام شود. ولی از یک جایی نمیتوانی دیگر همان آ

برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 3:00

نشناختن چقدر به آدم آرامش می دهد...

برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 17:03

این روزها از خودم میترسم ، این که دلم برایت تنگ میشود اصلا درست نیست !! ، نباید این جور شود نباید تا

این حد دلتنگ شوم...

کجای دیواری را که دارم میسازم ، اشتباه رفته ام که دلتنگی ات دری شده است به دریچه ی قلبم ؟

نه این روزها نباید این همه ترسناک باشد ....

+ تاريخ یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت 22:52 نويسنده سمانه |

برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 17:03

مادربزرگ گفته بود ازگوشه ی حیاط تشت های گلی را بردارم و بگذارم روی طاقچه تا بچه های دایی موسی به آن نزدند. مادر بزرگ گفته بود آب حوض را عوض کنم تا ماهی قرمزهای دایی جمشید در حوض نمیرند. مادر بزرگ گفته بود برای خاله سوسن گلهای شمعدانی را قلمه بزنم تا در خانه ی نویش بگذارد. مادر بزرگ گفته بود برا

برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 17:03

پنجره ی خانه ی ما آفتاب را ندیده است . پنجره ی خانه ی ما همیشه آفتاب را دزدکی از سر پشت بام همسایه دید زده است . درست مثل چشمهای من که چشمهای تو را دزانه در پس حرفهای مردم دیده است . پنجره ی ما منتظر آفتاب از صبح تا شب لب طاقچه مینشیند و چشم به هم نمیزند و آفتاب در کوتاه ترین زمان ممکن در غر

برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 17:03

ناگهان ترسیدم ... درست در زیر زمینی که به کودکی ام میخورد . درست در جایی که با خاله زهرا و محمود بازی میکردم .ترس یکباره مرا در خود گرفت و حواسم را پرت کرد . ترسیدم که محمود برنده ی بازی شود و خاله زهرا گریه کند . ترسیدم من نخودی بازی باشم و اکرم دختر دایی حسن مسخره ام کند. ناگهان ترسیدم و به ز

برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 17:03

نشسته بودم درست روی تخت کنار دیوار و آهنگ های مرضیه را با واکمنی که عمو اصغر برایم از خانه ی خدا آورده بود گوش میدادم. حالا بماند که از حج فقط واکمنش گیر من آمد آن هم آهنگ های مرضیه که وقتی میخواند حتما باید عاشق میشدی .نه عاشق خدا و مادر و پدر و وطن و اینها باید عاشق کسی میشدی که از کوچه باغ

برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 17:03

این روزها غمگین تر از این هستم که مهربان باشم. با من مدارا کنید و نخواهید که با شما خوب باشم و به شما لبخند بزنم و عشقم را با شماها قسمت کنم.

+ تاريخ چهارشنبه سوم خرداد ۱۳۹۶ ساعت 1:17 نويسنده سمانه |

برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 17:03

خواستم بخندم ، خواستم در چشمهایت نگاه کنم و لبخند بزنم، خواستم به روی خسته ات نگاه کنم و بگویم چرا این قدر خسته ؟ ، نکند مریض شده ای؟ ، خواستم بگویم سلام ، خواستم بگویم حال دلت خوب است ؟ خواستم بنشینم کنارت و عطر تنت را بار دیگر استشمام کنم، خواستم بگویم یادت که نمیرود آب بخوری ؟ خواستم خیلی چیز

برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 17:03

میخواستم فال حافظ بگیرم ، میخواستم حافظ برایم بیاورد یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم ، میخواستم درست شبیه بابابزرگ که برای جمع خانواده مان با صدای لرزانش حافظ میخواند و زیر چشمی شعرهای عاشقانه ی حافظ را حواله به مادر بزرگ میداد شعری برایت میخواندم. میخواستم درست شبیه مادر بزرگ که موهای خرمایش

برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 17:03

این روزها اصلا حوصله ی نوشتن ندارم ، حوصله ی جنگیدن ندارم ،حوصله ی حرف زدن ندارم ، این روزها حوصله ی هیچ چیزی را ندارم...

نکند دارم سنگ میشوم ...... !

+ تاريخ سه شنبه نهم خرداد ۱۳۹۶ ساعت 14:15 نويسنده سمانه |

برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 17:03

صفحه بندی